داستان اول داستان رودباری
تابستان 77 قسمت سوم و آخر،(نویسنده:ابوذررمضانی)آنچه گذشت . تابستون سال77 یکی ای اوزون نامه عیش پوس خالو رسی دستمون، قرار بو باوا ماشین عمو غلامحسین بگره برین سر عیش، لباسونوم برداشت و روتوم سر موتور و بعدی هم راه کوتین ور طرف روستای خونه خالو رضا، مونو اصغر و بهزادهم که رو سپر وانت سوارریم هنوز ماشین نایستادر که جو گیر بودین، و پریدیم پایین ،چشتون @ وز بد نبینه، هر کدوممون کنین تو پوچ گلون و لاشمون پر ای خاک و گل بو، ای زیر نگاه مردم که هر کدومشون داشتن یه چیزیشون اگفت و مسخره مون اکرشون در روتین و بطرف موتور آ بی که صداش ای دو ایح حرکتمون که،تا عم جونی بشورین و هم لباسونمون ترتمیز کنین، و اینک ادامه داستان،،،،،ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برچسب: رودباری,
نویسنده: نیکا مهدوی